السيد هاشم الرسولي المحلاتي

21

زينب عقيله بنى هاشم ( س ) ( فارسى )

دچار شدند و بناچار حركت كرده به مدينه آمدند و از شدت استيصال در مدينه به جمع‌آورى سرگين شتران و فروختن آن مشغول شدند و از اين راه لقمه‌نانى تهيه مىكردند . از قضا روزى پيرزن از كوچه‌اى كه خانه امام حسن عليه السلام در آن واقع شده بود عبور مىكرد و امام كه دمِ در ايستاده بود ، پيرزن را ديد و شناخت . سپس داخل منزل شد و غلام خود را به‌سراغ پيرزن فرستاد و چون به نزد آن حضرت آمد به او فرمود : اى زن ! مرا مىشناسى ؟ گفت : نه . فرمود : من يكى از مهمانان تو هستم كه در فلان روز به خيمهء تو آمديم و از ما پذيرايى كردى . پيرزن آن حضرت را شناخت و گفت : آرى پدر و مادرم به قربانت ! امام عليه السلام دستور داد هزار رأس گوسفند براى او خريدارى كنند و هزار درهم نيز پول به او داد . سپس او را به نزد برادرش امام حسين عليه السلام فرستاد و آن حضرت نيز به‌همان مقدار گوسفند و پول به پيرزن عطا فرمود و او را به همراه غلام خود نزد عبداللَّه فرستاد و عبداللَّه پرسيد : امام حسن و امام حسين چه اندازه به‌تو عطا كردند ؟ و چون مقدار آن‌را دانست به‌مقدار عطاى هر دوى آنها به پير زن بخشيد و پير زن با شوهر خود با چهار هزار گوسفند و چهار هزار درهم پول به باديه بازگشتند . « 1 » * * * روزى عبداللَّه بن جعفر براى سركشى به مزرعه‌اش از

--> ( 1 ) - ثمرات الاوراق حموى ، ج 1 ، ص 24 و قصص العرب ، ج 1 ، ص 425